مؤلف مجهول
57
تاريخ سيستان
خليل الرحمن ، من بيدار گشتم . كهنه گفتند اگر خوابت راستست از پشت تو بيرون آيد فرزندى كه اهل آسمانها و زمينها به دو ايمان آرند و علمى پيدا گردد اندر دو جهان . پس عبد المطلب ديرگاه بر آمد كه هيچ زن نكرد تا باز بخواب ديد كه فاطمه بنت عمرو [ 1 ] را بزنى كن بزنى كرد ، و صد اشتر سرخ و صد رطل زر سرخ داد او را و بو طالب و آمنه بنت عبد المطلب زو بيامد و هيچ آن نور ازو نرفت ، تا روزى بصيد شد ، تشنه و رنجه بازگشت سايهء بزرگ ديد و بر آن آب فرود [ 2 ] آمد و زان بخورد و به خانه آمد ، آن شب نور ازو سوى فاطمه شد و عبد الله ازو موجود آمد با آن نور بزرگوار ، و عبد المطلب شاد شد بدان و همه احبار شام اندر وقت خبر يافتند از مولود عبد الله و سبب آن بود كه صوفى داشتند سپيد از آن يحيى زكريا عليه السّلم و خون او بر آنجا خشك گشته و بر آن جبّه نبشته بود كه هر آن وقتى كه بينيد كه اين خون قطره قطره ازين جبّه بچكد و جبّه سپيد گردد بدانيد كه عبد الله پدر محمّد مصطفا عليه السّلم اندرين جهان آمد ، و ايشان روز و ماه و سال همى شمردند ، چه [ 3 ] بديدند كه خون قطره گشت و جبّه سپيد شد بدانستند ، چون او بزرگ شد جهودان بطلب او آمدند كه او را بكشند ايزد تعالى او را نگاه داشت و چشم ايشان برو كار نكرد بازگشتند و نديدند ، پس هر كرا ديدى [ 4 ] بشام از مكّه از عبد الله پرسيدند ، قريش او را همى ستودند به صورت و كمال و جمال ، و جهودان گفتندى كه آن نور عبد الله را نيست ، پس گفتند كراست ، گفتند محمّد را پسر او را عليه السّلم كه به آخر زمان بيرون آيد بپيغامبرى و بتان بشكند و دين ابراهيم ( ع ) بيارد . و عبد الله اندر حسن بدان جايگاه رسيد كه همه زنان برو فتنه همى گشتند و يوسف زمان خويش شد و آن زنان كاهنه خويشتن برو عرضه همى كردند و مالها همى پذيرفتند و او گفتى كه شما را نزديك من راه نيست و هر چه از عجايبهاء كار خويش پدر را بگفتى ، باز روزى ببطحاء مكّه بيرون شد نورى ديد كه از جبين او برفت و به دو شاخ شد يكى
--> [ 1 ] طبرى : بنت عمرو بن عائذ بن عمران . [ 2 ] در اصل « سر فرود برد آمد » بوده و تراشيده اصلاح كردهاند . [ 3 ] چه ، بمعنى چون و چو . [ 4 ] ديدى ، بجاى ديدندى .